زندگی من


دیشب خسته بودم ، وسطِ حال ولو شدم ، خوابم برد !

نصفِ شبی یه لحظه احساس کردم نفسم بالا نمیاد و دارم خفه میشم !

جد و آبادم اومد جلو چشم ، افتادم به سرفه کردن و نفس نفس زدن ،

قشنگ اینقد سرفه کردم که بنفش شدم !

یکم که تونستم نفس بکشم ، نگا بالا سرم کردم ،

دیدم بابام وایساده داره هر هر میخنده همینجوری ،

مات و خواب زده ، پرسیدم : چیه ؟! چی شده ؟!

با خنده و خیلی ریلکس گفت :

هیچی ندیدمت ، پام رفت رو گردنت ، بخواب بخواب

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد