عاقا جدیدا رفته بودیم واسه داداشم خواستگاری
دیدیم عروس نشسته خیلی ریللللللللکککککککککس با شلوار لی و تیشرت.
انقده پررو بود همش سیخ تو چشای هممون نگاه میکرد
مامانم تو گوشم گف خوبه والا نه شرمی... نه حیایی... نه... همین جوری داشت میگف که
یهو دیدیم عروس با چادر از آشپزخونه چایی به دست اومد سلام کرد. !!!!!!!!
در بهت و حیرت بودیم که ....
هیچی دیگه فهمیدیم اون داداش عروس بوده!!!
مهدی مکاری
دوشنبه 16 دیماه سال 1392 ساعت 11:54 ب.ظ