بابا بزرگم هشتاد سالشه همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهایی
برم بیرون مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم...یه روز
بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو ولی مواظب باش...رفته نونوایی محل به
همه ی اونایی که تو صف بودن گفته عجب روزگاری شده پنج تا دختر دارم پنج
تا پسر تو این سن و سال من پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونارم من
بگیرم....تا یه مدت هر کس منو تو محل می دید نصیحتم می کرد. :|
مکالمات این روزهای منو فامیل :
من : ای وای من دیگه چرا ? من دیگه بزرگ شدم عیدی زشته
فامیل: خفه شو بگیر... :|
یه بارم میخواستم برم مسافرت ، با مامانم خداحافظی کردم؛ بهش گفتم : آب نمیریزی پشت سرم ؟
گفت: حالا برو من سیفون رو برات میکشم !!!
من
مامانم
کل خانواده
بابام : ایول بزن قدش …
داداشم : خدایا این شادی رو از ما نگیر !!!
من : میدونم سر راهیم …
می بینم از تو آشپزخونه صدا میاد
رفتم می بینم داداشم هی در یخچالو باز و بسته میکنه …
میگم :چرا همچین میکنی؟ درش کنده شد
میگه: دارم رفرش میکنم ببینم چیز جدید پیدا می کنم یا نه !!
ای خــــــــدا این خوشیــارو از مـــا نگیر خخخ
غضنفر لیوان آزمایش ادرارش دستش بود؛
از پرستار میــپرسه کجا برم؟!
پرستار میگه: برو بالا
غضنفر میگه :به سلامتی خانم دکتر....
:|